غربت آدم
از این دنیا از این عالم گرفته
دلـــــــــم از غربت آدم گرفته
در این کوچه صدای زندگی مرد
گلـــوی پنجره ماتــــم گرفته
کسی دیگر نمی پرسد سحر را
دلم از طول این شب غم گرفته
زبس ناشاد گشتم من زمردم
دلم از بیـــــوفایان رم گرفته
مي جويمت!
مي جويمت ميان تمام ستاره ها
بين تمام خاطره ها ياد واره ها
مي جويمت درون دل بي قرار خويش
در تكه هاي روشن آينه پاره ها
در امتداد تلخ ترين روزهاي سرد
آواره شد شكست فرو ريخت چاره ها
فصل غزل كه كوچ غريبانه اش رسيد
آتش گرفت جان غزل از شراره ها
بعد از درون من به دل خاكي زمين
در وادي سنگ سنگ ترين سنگ واره ها
يك قلب زنده گرم پور از شور مي طپد
مي جويمت ميان تمام هزاره ها
+ نوشته شده در 88/01/29ساعت 13:45 توسط سحر |
خدا حافظ، دل تنگی!
به بهانه ی تولد کسی (خودم) نوشتن امر زیاد دشوار نیست، هر وقت دل آدم خواست قلم بر می دارد می نویسد و یک وقت متوجه میشود که مضمون به پایان خویش رسیده است. اما امر نوشتن آنگاه مشکل می شود که آدم ناخواسته، با هیجان و درگیری های که خود نیز نمی دانند ریشه در چه دارد شروع به خود نویسی می کنند. خود نویسی آغاز و انجام نمی شناسد، دنبال هیچ گونه نتیجه گیری هم نمی گردد، هدف خاصی را دنبال نمی کند و سرانجام به یک نقطه ی نامعلوم خاتمه می یابد. ساعت دوازده و 24دقیقه ی شب است و من بدون هیچ برنامه ی عقب رایانه ی پر از ویروس های کشنده نشته ام و دل غمی های خود را یک به یک پک می زنم، فکر می کنم که نخستین دغدغه ی که باید فردا اتفاق بیفتد چه خواهد بود! یک صدای نامریی از پشت پنجره پیوسته یک خبر را تکرار می کند که بایست بدان فکر کرد.فردا شاید روز قشنگی باشد، هیچ کس را جز خودم ملاقات نکنم، جشن می گیرم بی کسی های خودم را، جشن می گیرم کفش های را که بیشتر از دو دهه مخاطب ندارد، جشن می گیرم چشم های را که هیچگاه تن به خویشتن داری نداد، جشن می گیرم دست های را که به مقوله ی تعهد و همبسته گی علاقه ندارد و فقط در سکوت های کوچک خودش بزرگی های زندگی را تفسیر می کند. گاهی حرف می زنیم، می خندیم، می بینیم، زنگ می زنیم و با هم قدم می زنیم و سکوت ها را کم کم می شکینیم وگاهی هم...؛ اما به سرعت سرسام آور رسمیات پا به عرصه ی وجود می گذارد و حتا گپ به جایی می کشد که کلمه ی غریبه و نا آشنای" شما" وارد دیالوگ می شود و ما بی خبر از همه چیز به ایستگاه پدرود می رسیم و ناگزیر تن به خدا نگهدار و دیدار آینده می سپاریم. ما آدم های جالبی هستیم نه؟ در باره ی همه چیز صحبت می کنیم جز خودمان، من بار ها تصمیم گرفتم تا در اولین ملاقات، بعدی خودم باشم؛ ولی این تصمیم تا همین لحظه که دارم دل مرده گی هایم را می نویسم تحقق نیافته است و شاید رسم زندگی همین باشد. آدم ها آروز های شان را روزی جشن می گیرند که دیگر نیستند. من دوست دارم پنج شنبه را در پنج شنبه باشم و در اولین لبخند این روز تولد خودم را برای خودم با یک لبخند ساده و دهاتی تبریک بگویم و با یک سیب دست به صبح بخیر بزنم.عزیز! یک سال دیگر نیز از جشن خلقت تو می گذرد و من هنوز تبعیدی چشمانت هستم و در زندان عواطف خودم به سر می برم. فردای از راه نریسده شاید متفاوت تراز فردایی باشد که سال پار گذشت؛ اما این که چگونه تفاوت، نمی دانم؟ بر می گردم به خودم و تمام یاداشت های زندگی ام را یک به یک ورق می زنم و در تمام ورق خوردن ها تنها یاد ها ُوتو چون برگه های حیات در آن جریان داری، تا می خواهم فرار کنم که با خودم تصادم می کنم و دو باره در تو می افتم، می شکنم، می شگفم و سر انجام در هیات یک سوگ سرود ظاهر می شوی و مرا با خود یک بار دیگر تا هر جایی که دوست داشتی می کشانی. بر من ببخش اگر جمله ها نهاد و گزاره ندارند، بر من ببخش اگر علامه ها در خویشاوندی هم قرار ندارند، بر من ببخش اگر بدون سلام نوشتم، همه ی این ها ریشه در تو دارد، من آدم بی نهاد و گزاره هستم و بدون هیچ علامتی نفس می کشم واز سلام های بی جواب و پر از جواب خسته شدم. چقدر خودم را احوال پرسی کنم، چقدر خودم را قرار بگذارم، چقدر به خودم دروغ بگویم، چقدر به فردایی که در راه است امیدوار باشم، با این همه بایست خوشبین بود؟! ما باید ادامه بدهیم، ما باید این بازی را تا آخر بازی کنیم؛ حتا اگر پای باخت در میان باشد، هر از گاهی که آدم ها تن به دوستی داد دیگر خرد، تن به مهاجرت می سپارد، پس من آدمی بی خردی هستم، من آدمی بی برنامه و بی رسم و خطی هستم، نفس می کشم و برای چیزهای می اندیشم که متعلق به امروز نیست و شاید فردا هم بدان ها دستگیری نداشته باشم. آدم ها در روز جشن تولد دوستان شان تحفه می آورند، لبخند می زنند، موسیقی می شنوند. من نمی دانم که آیا این جسد دیوانه شایسته گی اهدا کردن خود را دارد ویا خیر! تنها تبریک گفتن فکر می کنم بی انصافی در برابر خلقت است و در برابر تو! بگذار نخستین حرف های من(آخرین حرف های من) با نخستین روز حضور دو باره ات(فردا) طلوع کند، بیا کمی عریان تر شویم، بیا کمی ثانیه ها را احترام بگذاریم، بیا کمی زندگی را مسخره کنیم و بیا اندک فرصت خلق کنیم برای دفن تمام بی سرنوشتی های دوست داشتن. می دانم دوست داشتن جرمی بزرگی است که در هیچ دادگاهی قابل بخشش نیست، ولی بیا این گناه مقدس را مرتکب شویم و این عصیان مبارک را در روز حضور دو باره ات یکجا در کنار هم با حضور سفره ی صداقت پاس داریم . شاید بخندی و شاید هم نه! در هر دو صورت مهم نیست؛ چون به خودت می خندی و به خودت فحش می دهی که من چقدر دیوانه هستم؛ نه ببخشی به خودت افتخار می کنی که من چقدر صادق هستم. حرف های دل را این طور ساده نوشتن کار ساده ی نیست، ولی من می نویسم؛ حتا اگر متهم به حماقت شوم. نمی دانم که جشن فردا راس ساعت چند برگزار می شود؟ وآیا اصلن برگزار می شود ؟ آیا این حماقت را پیش از هر کس دیگر می خوانی و یا نه! به هر صورت من چیزی بیشتر از این ها ندارم، یک جسد افتاده در خویش چه می تواند تحفه بدهد. من خودم را یک بار دیگر به پیشگاه تو تقدیم می کنم، حتا اگر دست به با ز سوزی اش بزنی. قشنگ استُُ جشن سیب سرخ و سیگار! لطفن به احترام تمام بی مهری ها، یک شمع معصوم را کنار شلوغی های فردا بگذار؛ تا اندک مجال یابد که بی تو بودن ها را بسراید و من منتظر یکبار تکرار بی تفاوتی تو هستم! جشن خلقتت مبارکباد! سلام دل تنگی ! می خواستم برای تو روز تولدت انگشتری به جنس صداقت بیاورم حتا فقط برای تو بر رسم یادگار یک کاسه ی بزرگ محبت بیاورم وقتی که شب نگاه تو لالایی می کند صد ها سبد ستاره برایت بیاورم یک شاخه گل برای تو در جشن آرزو با عطر و رنگ وبوی رفاقت بیاورم می خواستم برای تو حتا اگر شود قلبی که جای توست امانت بیاورم عمری که زیر سایه تو زندگی کنم دستی شبه دست ارادت بیاورم ساعت 12/24دقیقه ی شب پنج شنبه دهم دلو1387
+ نوشته شده در 87/11/10ساعت 11:25 توسط سحر |
موهایت را زنجیرمساز بگذار بادها عاشقانه عبور کند ... ***** لحظه ی وداع مهاجریم ****** دستانت..... دستانت! مرگ باغ را خبر می دهد چشمانت امتداد پاییز را مزرعه ات از رنگ طلایی گندم زار تهی است به مهمانی کلبه ات هزران ملخ فرود آمده زمین تشنه آسمان بیمار دریا خواب آلود خودت اسیر سال های خاک و خاکستر حال کیست که بسراید مرثیه ی سبز زیستن ات را.
در امتداد جاده ی غربت
در ثانیه شمارشهر پرازدحام
راه می پوییم
به این سو و ان سو
شکسته و تنها
مثل مسافری گم کرده منزل
از هر عابری
لگد می خوریم
با چشم گریان
با نفرتی بر لب
محصولی هستیم
که داس اغیار
می خواهد از ریشه قطع مان کند
اما
ما با آسمان
پیوند جاودانه ی داریم
و با زمین نسبت دیرین
آی نامردمان !
روزوداع نزدیک است
روزی که کوله بار خاک گرفته خود را
از خاک شما بر پشت اسبان سفید بار خواهیم کرد
و از جاده هایی
که نقش غربت مان در آن هست
گذر
و روزی که قفل کلبه ما
باکلید امید وا می شود
و عاقبت طلسم غربت
پایان خواهد پذیرفت..
+ نوشته شده در 87/10/05ساعت 17:13 توسط سحر |
تاکی ترا صدا بزنم ای یگانه ام حالا چه می شود که بیایی به خانه ام چشمان تو دو پیک غزل گونه ی من اند ای بهترین بهانه ی شعروترانه ام جزتو به پای هیچ کسی خم نمی شوم تنها توی خدای دلم، ای یگانه ام می دانمت: به فکر منی خسته نیستی باشد! نرس به دغدغه های شبانه ام
+ نوشته شده در 87/07/28ساعت 14:16 توسط سحر |
زنبور ها می داند
طعم گلهای رو سری ات را
سیگار بر لب
از مهتاب دود بلند می شود
+ نوشته شده در 87/06/20ساعت 16:43 توسط سحر |
ویاد های مرا کم کمک کنار بکش به دور باغ تنت سیم خار دار بکش هرآن که پای نگاهش به راه تو افتاد او را به جرم رفاقت بیا بدار بکش بیا یگانه ترینم که جای تو خالی است رفیق در بدرت را از انتظار بکش بیا وباز بفرما به روی چشمانم وبعد نقشی ازین قلب بی قرار بکش وتکه های تنم تکه ، تکه پاییز اند بیا ز طعم لبت طرح از انار بکش کسی که قهر ترا مرحمی نه می داند اورا به جرم رفاقت بیا به دار بکش
+ نوشته شده در 87/05/10ساعت 11:23 توسط سحر |
وقتی فاتحه ی دوری را خواندیم خوبی ها یتیم شد *********************** موهایت را بلندمگذار! می ترسم ماه را گم کنم. ************ بی تو چقدر تنهایم حتا تنها تر از خدا!
+ نوشته شده در 87/04/31ساعت 12:57 توسط سحر |
(زندگی در حاشیه )
ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، و در حاشیه جان کند ودر حاشیه مرد"
من در حاشیه به دنیا آمده ام
ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم
دوستم در حاشیه ی شفا خانه مرد
خواهرم همیشه مریض است ،همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه کمی هم می خندد.
مادرم میگوید"سرنوشت مارا در حاشیه ی صفحه تقدیر نوشته اند"
و هر شب ستاره بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.
ولی من می گویم "این ستاره ی من نیست "
من در حاشیه به دنیا آمده ام.
در حاشیه بازی کرده ام.
همراه با سگ ها، پشک ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها و خاک روبه ها گشتم تا چیزی به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شدم و به مکتب رفتم .
در مکتب گفتند"جا نداریم"
مادرم گریه کرد.مدیر مکتب گفت"سر معلم صاحب، اسمش را در حاشیه ی حاضری بنویس تا ببنیم چه می شود"
من در حاشیه ی روز به مکتب می روم .
در حاشیه ی صنف می نشنم .
در حاشیه ی مکتب می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست .
من روز ها در حاشیه ی سرک کار می کنم و بعضی شب ها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.
من پاییز کار می کنم، تابستان کار می کنم، بهار کار می کنم، زمستان کار می کنم و در حاشیه ی کار زندگی می کنم.
من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.
من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.
من در مکتب آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.
اگر من در حاشیه زمین زندگی میکنم، پس چرا پایم نمی لغزد ودر عمق فضا پرتاب نمی شوم ؟
زندگی در حاشیه زمین خیلی سخت است .
حاشیه بر لب پرد گاه است، آدم ممکن بلغزد و سقوط کند .
من حاشیه نشین هستم .
ولی معنای کلمه ی حاشیه را نمی دانم.
ازمعلم پرسیدم"حاشیه یعنی چه؟
گفت"حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره ی کتاب یا لباس، مثلن بعضی از کتاب ها حاشیه دارند و بعضی از کلمات را در حاشیه ی کتاب می نویسند. یا مثل حاشیه ی شهر که زباله هاو خاکروبه ها را در آنجا میریزند؟"معلم چیزی نگفت.
من حاشیه نشین هستم.
من در حاشیه به دنبا آمده ام.
من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.
من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.
زندگی در حاشیه خیلی سخت است.
+ نوشته شده در 87/04/22ساعت 13:7 توسط سحر |
نازنین سر به کوهستان سبزت می گذارم نازنین خسته از خود خسته از این روزگارم نازنین اززمستان عبوس شهرراهی می شوم یادهایم را بدستت می سپارم نازنین پرکن از آواز جنگل دشت احساس مرا بعد از این من هم پرستوی بهارم نازنین گلبه ی در سنگلاخ فقرمی سازم اگر با تو باشم یا به عشقت دل سپارم نازنین روز آخر چند بیت از بغض های کهنه را نقش کن در سینه ی سنگ مزارم نازنین.
+ نوشته شده در 87/04/20ساعت 12:8 توسط سحر |
غروب
تکه ی از پیراهن توست
وقتی بر تن داری
به اوقیانوس نزدیک تری!
+ نوشته شده در 87/04/15ساعت 14:59 توسط سحر |