نشستم پشت کلکین انتظارت
دلم بیمارآن چشم خمارت
دو چشمم درکنارجاده پوسید
دگرباورندارم برقرارت
+ نوشته شده در 86/03/31ساعت 1:59 توسط سحر |
می شمارم غربت یک مرد را
لحظه های تلخ و آه و درد را
می شمارم روی لبهای سکوت
ردپای خندهای سرد را
می کشانم روی دوشم بعدازاین
زخم های خنجرنامرد را
می برنداما به صحرای عطش
برگ های تشنه رنگ زرد را
ای خدا! محتاج بی دردان مکن
این دل پرغصه و پردرد را
بوسه خواهم زد اگردستم رسد
خاک پای عاشق ویل گرد را
+ نوشته شده در 86/03/31ساعت 1:56 توسط سحر |