بی تو و من
عشق
زندگی
حتی قهوه خانه های شهر
مرگ را به تماشا می نشینند
بی تو
چقدر تنهایم
حتی تنهاتر از خدا!
شب
چقدر نامرد است
حرفایم را
نشنیده
مـــــــــی رود...
چشمانت مرا
به قهوه خانه می برند
حتی
صمیمی تر از صمیمیت .
چه رازی است در قهوه خانه ی چشمانت
که مشتریانش
هرروز
قهوه ای
تر می شوند؟...
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 15:31 توسط سحر |
آواز عاشقانه ی ما در گلوشکست
حق با سکوت بود صدا در گلو شگست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده ی دلم
ان گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد !کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای! های های عزادر گلو شکست
ان روزهای خوب که دیدیم خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا...درگلو شکست
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 15:25 توسط سحر |
امشب سری به خانه ی آیینه می زنم
آتش به جان غصه ی دیرینه می زنم
در انزوای غربت بی انتهای خویش
دل نوحه می سراید و من سینه می زنم
با این دل گرفته و سودای زلف او
تکرار قصه رابه ازل پینه می زنم
در انتظار آمدن لحظه ی وصال
من با تبر به ریشه ی ادینه می زنم
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 15:17 توسط سحر |
غریبه وقتی آمد
معنی در نگاهش جاری بود
شکوه باران را داشت
و یک روزغروب
که باد پاییزی
درخت را به جرم برهنگی تنها گذاشت
شکسته –غمگین رفت
حتی کسی نفهمید
از کجا
آمده بود...
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 15:15 توسط سحر |
نگاهت خط بی پایان عشق است
نمایشگاه صد ارکان عشق است
ندارد عشـــــق یاری جزنگاهت
که شاهد شمع جاویدان عشق است
دلـــم از گورها شد آتشیـــــــن تر
بگریـــــــم تا شود روی زمین تر
به فرها بنـــــــــــــگرم یادم بیاید
که مجنون بود زان هم نازنین تر
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 15:14 توسط سحر |
ای آروز!
تو چون صفحه آب را مانی
گاهی رو به معنی
"رفیق"
و گاه رو از معنی
"دشمن"
ولی من این دو راهی را
به کهکشان ها ندهم !
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 15:6 توسط سحر |
بیگانه
بله ! می دانمت معنای جشمانت پریشانی
نفسهایت به ضرباهنگ آتش شعر ویرانی
تمام بودنت یک غربت سنگین و سرگردان
میان آشنایانی که می دانم و میدانی
زحتی یک سلام و صدقه دود سینه شان پیداست
زحنی ذره ای در چشمشان آشوب و حیرانی
دوکان رنگ در هر کوی و برزن مشتری پرور
و داغ ننگ بر هر چهره زینت بخش پیشانی
نان در عادت و افیونشان غرقند این مردم
که شیطان بعد از این آسوده است از کار شیطانی
تو اما دست و پایی می زنی بیهوده بی ریشه
همان زنجیــــــــربس آواره در صحرای نیسانی
تو حتی با خودت بیگانه ای، ای عشق سردرگم
تو را حتــی "تو" هم دیگر نمی فهمی نمی دانی
غربت آدم
از این دنیا از این عالم گرفته
دلـــــــــم از غربت آدم گرفته
در این کوچه صدای زندگی مرد
گلـــوی پنجره ماتــــم گرفته
کسی دیگر نمی پرسد سحر را
دلم از طول این شب غم گرفته
زبس ناشاد گشتم من زمردم
دلم از بیـــــوفایان رم گرفته
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 12:51 توسط سحر |
آسمان امشب شرر باریده است
لخته لخته بر جگر باریده است
کاروان عشق من درراه بود
ابر این هامون خطر باریده است
باز در آغوش دارم درد راه
باز در جنگل تبر باریده است
خانه ام بر شانه ی طوفان و خشم
در دلم شوردگر باریده است
صدگیاه از نسل و زاد هرزگی
صبح بر کوه و کمر باریده است ...
راستی باش! پیامی دارم
ریشه گلبته ها گم نشده
باغ وقتی که در آتش می سوخت
نونهالی چه دلاور می گفت:
"سوختن مرحله دیگری از رویش ماست
باید از سرروئید..."
باید از سرروئید...
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 12:48 توسط سحر |
اف!
اف بر تو ای شهر بی چراغ
ستاره ها در سایه سارت
خوابیده اند
من هلال داسم را
در پیچیدگی های گیسوان بی صافت
گم کردم
ای آفتاب بی رمق
من با تو قهرم
برو از شهرم
برو
برو
بگذار من باشم
و قطره اشکی سرد
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 12:45 توسط سحر |
مهاجریم
در امتداد جاده ی غربت
در ثانیه شمارشهر پرازدحام
ره می پوییم
به این سو و ان سو
شکسته و تنها
مثل مسافری گم کرده منزل
از هر عابری
لگد می خوریم
با چشم گریان
با نفرتی بر لب
محصولی هستیم
که داس اغیار
می خواهد از ریشه قطعمان کند
اما
ما با آسمان
پیوند جاودانه داریم
و با زمین نسبت دیرین
آی نامردمان !
روزوداع نزدیک است
روزی که کوله بار خاک گرفته خود را
از خاک شما بر پشت اسبان سفید بار خواهیم کرد
و از جاده هایی
که نقش غربتمان در آن هست
گذر
و روزی که قفل کلبه ما
باکلید امید وا می شود
و عاقبت طلسم غربت
پایان خواهد پذیرفت...
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 12:44 توسط سحر |
بازهم ....
باز هم از همه دلگیرم
از همه فاصله می گیرم
سبک از حجم مصیبت ها
بغض ترکیده ی زنجیرم
در حضور همه غم ها من
بازهم معرکه می گیرم
خسته ام از همه دنیا باز
و از این زیستنم سیرم
می خورم لخته ای از خود را
تا بدانید که می میرم ...
+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 12:7 توسط سحر |