مي جويمت ميان تمام ستاره ها
بين تمام خاطره ها ياد واره ها
مي جويمت درون دل بي قرار خويش
در تكه هاي روشن آينه پاره ها
در امتداد تلخ ترين روزهاي سرد
آواره شد شكست فرو ريخت چاره ها
فصل غزل كه كوچ غريبانه اش رسيد
آتش گرفت جان غزل از شراره ها
بعد از درون من به دل خاكي زمين
در وادي سنگ سنگ ترين سنگ واره ها
يك قلب زنده گرم پور از شور مي طپد
مي جويمت ميان تمام هزاره ها
+ نوشته شده در 86/06/31ساعت 23:55 توسط سحر |
زندگي خسته كننده است خودت مي داني
مثل مرداب كشنده است خودت مي داني
هربلاي كه به من مي آري بانو
هيهي گرگ درنده است خودت مي داني
اندر اين بازي شطرنج جنون
هركسي باخت برنده است خودت مي داني
نيمه ي گم شده ي را كه صدا مي كشمش
روح يك قلب طپنده است خودت مي داني
تا كه خون مي چكد از دست دلم مي گويي
عشق چاقوي برنده است خودت مي داني
آخر از دست تو يك روز دلم خواهد مرد
مرگ آغاز پرنده است خوت مي داني
+ نوشته شده در 86/06/31ساعت 23:49 توسط سحر |