نازنین سر به کوهستان سبزت می گذارم نازنین خسته از خود خسته از این روزگارم نازنین اززمستان عبوس شهرراهی می شوم یادهایم را بدستت می سپارم نازنین پرکن از آواز جنگل دشت احساس مرا بعد از این من هم پرستوی بهارم نازنین گلبه ی در سنگلاخ فقرمی سازم اگر با تو باشم یا به عشقت دل سپارم نازنین روز آخر چند بیت از بغض های کهنه را نقش کن در سینه ی سنگ مزارم نازنین.
+ نوشته شده در 87/04/20ساعت 12:8 توسط سحر |
غروب
تکه ی از پیراهن توست
وقتی بر تن داری
به اوقیانوس نزدیک تری!
+ نوشته شده در 87/04/15ساعت 14:59 توسط سحر |