موهایت را زنجیرمساز بگذار بادها عاشقانه عبور کند ... ***** لحظه ی وداع مهاجریم ****** دستانت..... دستانت! مرگ باغ را خبر می دهد چشمانت امتداد پاییز را مزرعه ات از رنگ طلایی گندم زار تهی است به مهمانی کلبه ات هزران ملخ فرود آمده زمین تشنه آسمان بیمار دریا خواب آلود خودت اسیر سال های خاک و خاکستر حال کیست که بسراید مرثیه ی سبز زیستن ات را.
در امتداد جاده ی غربت
در ثانیه شمارشهر پرازدحام
راه می پوییم
به این سو و ان سو
شکسته و تنها
مثل مسافری گم کرده منزل
از هر عابری
لگد می خوریم
با چشم گریان
با نفرتی بر لب
محصولی هستیم
که داس اغیار
می خواهد از ریشه قطع مان کند
اما
ما با آسمان
پیوند جاودانه ی داریم
و با زمین نسبت دیرین
آی نامردمان !
روزوداع نزدیک است
روزی که کوله بار خاک گرفته خود را
از خاک شما بر پشت اسبان سفید بار خواهیم کرد
و از جاده هایی
که نقش غربت مان در آن هست
گذر
و روزی که قفل کلبه ما
باکلید امید وا می شود
و عاقبت طلسم غربت
پایان خواهد پذیرفت..
+ نوشته شده در 87/10/05ساعت 17:13 توسط سحر |