غربت آدم
از این دنیا از این عالم گرفته
دلـــــــــم از غربت آدم گرفته
در این کوچه صدای زندگی مرد
گلـــوی پنجره ماتــــم گرفته
کسی دیگر نمی پرسد سحر را
دلم از طول این شب غم گرفته
زبس ناشاد گشتم من زمردم
دلم از بیـــــوفایان رم گرفته
مي جويمت!
مي جويمت ميان تمام ستاره ها
بين تمام خاطره ها ياد واره ها
مي جويمت درون دل بي قرار خويش
در تكه هاي روشن آينه پاره ها
در امتداد تلخ ترين روزهاي سرد
آواره شد شكست فرو ريخت چاره ها
فصل غزل كه كوچ غريبانه اش رسيد
آتش گرفت جان غزل از شراره ها
بعد از درون من به دل خاكي زمين
در وادي سنگ سنگ ترين سنگ واره ها
يك قلب زنده گرم پور از شور مي طپد
مي جويمت ميان تمام هزاره ها
+ نوشته شده در 88/01/29ساعت 13:45 توسط سحر |