خدا حافظ، دل تنگی!
به بهانه ی تولد کسی (خودم) نوشتن امر زیاد دشوار نیست، هر وقت دل آدم خواست قلم بر می دارد می نویسد و یک وقت متوجه میشود که مضمون به پایان خویش رسیده است. اما امر نوشتن آنگاه مشکل می شود که آدم ناخواسته، با هیجان و درگیری های که خود نیز نمی دانند ریشه در چه دارد شروع به خود نویسی می کنند. خود نویسی آغاز و انجام نمی شناسد، دنبال هیچ گونه نتیجه گیری هم نمی گردد، هدف خاصی را دنبال نمی کند و سرانجام به یک نقطه ی نامعلوم خاتمه می یابد. ساعت دوازده و 24دقیقه ی شب است و من بدون هیچ برنامه ی عقب رایانه ی پر از ویروس های کشنده نشته ام و دل غمی های خود را یک به یک پک می زنم، فکر می کنم که نخستین دغدغه ی که باید فردا اتفاق بیفتد چه خواهد بود! یک صدای نامریی از پشت پنجره پیوسته یک خبر را تکرار می کند که بایست بدان فکر کرد.فردا شاید روز قشنگی باشد، هیچ کس را جز خودم ملاقات نکنم، جشن می گیرم بی کسی های خودم را، جشن می گیرم کفش های را که بیشتر از دو دهه مخاطب ندارد، جشن می گیرم چشم های را که هیچگاه تن به خویشتن داری نداد، جشن می گیرم دست های را که به مقوله ی تعهد و همبسته گی علاقه ندارد و فقط در سکوت های کوچک خودش بزرگی های زندگی را تفسیر می کند. گاهی حرف می زنیم، می خندیم، می بینیم، زنگ می زنیم و با هم قدم می زنیم و سکوت ها را کم کم می شکینیم وگاهی هم...؛ اما به سرعت سرسام آور رسمیات پا به عرصه ی وجود می گذارد و حتا گپ به جایی می کشد که کلمه ی غریبه و نا آشنای" شما" وارد دیالوگ می شود و ما بی خبر از همه چیز به ایستگاه پدرود می رسیم و ناگزیر تن به خدا نگهدار و دیدار آینده می سپاریم. ما آدم های جالبی هستیم نه؟ در باره ی همه چیز صحبت می کنیم جز خودمان، من بار ها تصمیم گرفتم تا در اولین ملاقات، بعدی خودم باشم؛ ولی این تصمیم تا همین لحظه که دارم دل مرده گی هایم را می نویسم تحقق نیافته است و شاید رسم زندگی همین باشد. آدم ها آروز های شان را روزی جشن می گیرند که دیگر نیستند. من دوست دارم پنج شنبه را در پنج شنبه باشم و در اولین لبخند این روز تولد خودم را برای خودم با یک لبخند ساده و دهاتی تبریک بگویم و با یک سیب دست به صبح بخیر بزنم.عزیز! یک سال دیگر نیز از جشن خلقت تو می گذرد و من هنوز تبعیدی چشمانت هستم و در زندان عواطف خودم به سر می برم. فردای از راه نریسده شاید متفاوت تراز فردایی باشد که سال پار گذشت؛ اما این که چگونه تفاوت، نمی دانم؟ بر می گردم به خودم و تمام یاداشت های زندگی ام را یک به یک ورق می زنم و در تمام ورق خوردن ها تنها یاد ها ُوتو چون برگه های حیات در آن جریان داری، تا می خواهم فرار کنم که با خودم تصادم می کنم و دو باره در تو می افتم، می شکنم، می شگفم و سر انجام در هیات یک سوگ سرود ظاهر می شوی و مرا با خود یک بار دیگر تا هر جایی که دوست داشتی می کشانی. بر من ببخش اگر جمله ها نهاد و گزاره ندارند، بر من ببخش اگر علامه ها در خویشاوندی هم قرار ندارند، بر من ببخش اگر بدون سلام نوشتم، همه ی این ها ریشه در تو دارد، من آدم بی نهاد و گزاره هستم و بدون هیچ علامتی نفس می کشم واز سلام های بی جواب و پر از جواب خسته شدم. چقدر خودم را احوال پرسی کنم، چقدر خودم را قرار بگذارم، چقدر به خودم دروغ بگویم، چقدر به فردایی که در راه است امیدوار باشم، با این همه بایست خوشبین بود؟! ما باید ادامه بدهیم، ما باید این بازی را تا آخر بازی کنیم؛ حتا اگر پای باخت در میان باشد، هر از گاهی که آدم ها تن به دوستی داد دیگر خرد، تن به مهاجرت می سپارد، پس من آدمی بی خردی هستم، من آدمی بی برنامه و بی رسم و خطی هستم، نفس می کشم و برای چیزهای می اندیشم که متعلق به امروز نیست و شاید فردا هم بدان ها دستگیری نداشته باشم. آدم ها در روز جشن تولد دوستان شان تحفه می آورند، لبخند می زنند، موسیقی می شنوند. من نمی دانم که آیا این جسد دیوانه شایسته گی اهدا کردن خود را دارد ویا خیر! تنها تبریک گفتن فکر می کنم بی انصافی در برابر خلقت است و در برابر تو! بگذار نخستین حرف های من(آخرین حرف های من) با نخستین روز حضور دو باره ات(فردا) طلوع کند، بیا کمی عریان تر شویم، بیا کمی ثانیه ها را احترام بگذاریم، بیا کمی زندگی را مسخره کنیم و بیا اندک فرصت خلق کنیم برای دفن تمام بی سرنوشتی های دوست داشتن. می دانم دوست داشتن جرمی بزرگی است که در هیچ دادگاهی قابل بخشش نیست، ولی بیا این گناه مقدس را مرتکب شویم و این عصیان مبارک را در روز حضور دو باره ات یکجا در کنار هم با حضور سفره ی صداقت پاس داریم . شاید بخندی و شاید هم نه! در هر دو صورت مهم نیست؛ چون به خودت می خندی و به خودت فحش می دهی که من چقدر دیوانه هستم؛ نه ببخشی به خودت افتخار می کنی که من چقدر صادق هستم. حرف های دل را این طور ساده نوشتن کار ساده ی نیست، ولی من می نویسم؛ حتا اگر متهم به حماقت شوم. نمی دانم که جشن فردا راس ساعت چند برگزار می شود؟ وآیا اصلن برگزار می شود ؟ آیا این حماقت را پیش از هر کس دیگر می خوانی و یا نه! به هر صورت من چیزی بیشتر از این ها ندارم، یک جسد افتاده در خویش چه می تواند تحفه بدهد. من خودم را یک بار دیگر به پیشگاه تو تقدیم می کنم، حتا اگر دست به با ز سوزی اش بزنی. قشنگ استُُ جشن سیب سرخ و سیگار! لطفن به احترام تمام بی مهری ها، یک شمع معصوم را کنار شلوغی های فردا بگذار؛ تا اندک مجال یابد که بی تو بودن ها را بسراید و من منتظر یکبار تکرار بی تفاوتی تو هستم! جشن خلقتت مبارکباد! سلام دل تنگی ! می خواستم برای تو روز تولدت انگشتری به جنس صداقت بیاورم حتا فقط برای تو بر رسم یادگار یک کاسه ی بزرگ محبت بیاورم وقتی که شب نگاه تو لالایی می کند صد ها سبد ستاره برایت بیاورم یک شاخه گل برای تو در جشن آرزو با عطر و رنگ وبوی رفاقت بیاورم می خواستم برای تو حتا اگر شود قلبی که جای توست امانت بیاورم عمری که زیر سایه تو زندگی کنم دستی شبه دست ارادت بیاورم ساعت 12/24دقیقه ی شب پنج شنبه دهم دلو1387
+ نوشته شده در 87/11/10ساعت 11:25 توسط سحر |